دهان
دهانی که بی موقع باز می شود
| ||
|
"برای یوسف قوجایی عزیز که با همه نزدیکی که داریم
زمانه ی نامرد مجال دیدارمان نمی دهد..."
نظرات شما عزیزان: هم كلاسي مدرسه رهنما
![]() ساعت10:21---18 تير 1393
يوسف قوجايي
سلام سلام سلام
نمیدونی چقدر این دل وامونده واست تنگه یه چندوقتیه دیگه حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به اینکه بخوام مفصل حرف بزنم...والا حرف که زیاده.... من که کلا با عوالم شعر و شاعری کاری ندارم و هیچوقت نتونستم درست و درمون باهاش ارتباط برقرار کنم علی الخصوص شعر نو ولی این شعر لعنتی رو هر بار که میخونم.... یه جورایی مانیفستم شده....گفتم بزارمش تو هم بخونی هر چند که احتمالا صد مرتبه این شعرو تا حالا خوندی: سلام! حال همهی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند با اين همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان! تا يادم نرفته است بنويسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست! راستی خبرت بدهم خواب ديدهام خانهئی خريدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند! بیپرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچهی ما میگذرد باد بوی نامهای کسان من میدهد يادت میآيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری!؟ نه ریرا جان نامهام بايد کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آينه، از نو برايت مینويسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن! پاسخ: ای جان من... یاد باد روزهامون... التبه بیشتر منظورم لحظه های با هم بودن خودمونه تا روزهای دانشگاه:)) "خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید" |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |