دهان
دهانی که بی موقع باز می شود
| ||
|
وقتی دختر مورد علاقه ام - کسی که هفت سال تمام دوستش داشتم - بی خبر ازدواج کرد، مادرم به عمد چیزی به من نگفت؛ مبادا که بلایی سر خودم بیاورم. یک هفته بعد به طور اتفاقی فهمیدم.چیزی نگفتم. نه حرفی، نه اشاره ای، نه اعتراضی. انگار که خبر ندارم. یک روز که در خانه نشسته بودم آرامشروع کردم به زمزمه این شعر که:
"جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را / نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را" متوجه نگاه مادرم شدم. سرم را بلند کردم، دیدم در آشپزخانه ملاقه به دست ایستاده و زل زده به من. اشک در چشمانش جمع شده بود. نگاهش کردم. چیزی نگفت. چیزی نگفتم. فهمیده بود که شستم خبردار شده. اما هیچ وقت نفهمیدم آن روز داشت به حال من اشک می ریخت یا به حال جوانی گم کرده اش! ![]() وبلاگ برتر در تاپ بلاگر |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |