دهان
دهانی که بی موقع باز می شود
| ||
|
من دختری را می شناسم که وقتی لباس های آبی می پوشد، با پریان دریایی ِ افسانه های دوردست شبیه می شود. دختری که وقتی راه می رود، همه چیز ایستاده اند؛ بی حرکت، درست مثل خلاء. من دختری را می شناسم که می شود با چشمهای بسته او را دید و از دورترین فاصله ها حضورش را بویید. اما نمی توان به او دست زد، که مبادا به یکباره محو شود؛ چرا که پریان اینگونه اند. عجیب اینکه او با مردم عادی گپ و گفت دارد. با آنها می خندد و با آدمهای معمولی نشست و برخاست می کند و با دختران دیگر دست می دهد و می تواند آنها را لمس کند. از اکسیژن آنها استشمام کند و لباس های آنها را بپوشد. دختری که من می شناسم می تواند سر کلاس های درس بنشیند و به حرف های استاد گوش بدهد و حتی از حرف های او یادداشت بردارد و جالب اینکه سر جلسه امتحان هم حاضر می شود و سؤالات امتحانی را جواب می دهد؛ انگار نه انگار که او یک پری است. دختری که من می شناسم در میان آدمهای عادی است و حرف های بامزه ی عادی می توانند او را بخندانند و او از خندیدن ابایی ندارد؛ انگار نه انگار که او یک پری است و با تمام موجودات اطرافش تفاوت های محسوس دارد. این دختری است که من می شناسم. ![]() وبلاگ برتر در تاپ بلاگر |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |